|
✎پشت دریا شهریست ... | ||
|
به نام آنکه هستی بخش هستی ست زهستی اش دو عالم عین مستی ست سلام این وبلاگ را به یاد شیخ اشراق و با شعری زیبا از سهراب سپهری آغاز میکنم. قایقی خواهم ساخت، خواهم انداخت به آب. دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق قهرمانان را بیدار کند. قایق از تور تهی و دل از آرزوی مروارید، همچنان خواهم راند. همچنان خواهم خواند: دور باید شد دور. پشت دریا شهریست که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است. بام ها جای کبوترهایی ست ،که به فواره ی هوش بشری می نگرند. دست هر کودک ده ساله ی شهر شاخه ی معرفتی ست. مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند که به یک شعله به یک خواب لطیف. خاک، موسیقی احساس تو را می شنود و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد. پشت دریا شهریست که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحرخیزان است. شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند. پشت دریا شهریست! قایقی باید ساخت. [ دوشنبه 1390/08/09 ] [ 23:3 ] [ فاطمه ]
تو کجایی سـهراب...؟ آب را گل کردند...چـشم ها را بستند و چه با دل کردند... وای سـهراب کجایی آخـر...؟ زخم ها بر دل عاشـق کردند... خون به چشـمان شقـایـق کردند ! تو کجایـی سهـراب؟ که همین نزدیـکی عشـق را دار زدند...همه جا سایه ی دیوار زدند ! وای سهراب دلم را کشتند !!! درفرودست اکنون، کفتری می میرد... در همان آبادی ، کوزه از آب تهی است... آب را گل کردند… آن سـپیدار بلند ، که فلان رود روان ، از کـنارش میرفت ، زرد و قامت کج و پژمـرده شده ، دگر آن درویـش هم ، دلش از اینهمه ناپـاکی این آب روان، بخـروش آمده ، اما … خاموش است ، تا مبـادا که همان خشکه نان هم ز کفش بستانند، در مصاف گل و لای ، رود زیـبا خجـل است ، گویی… زشتی دو برابر کند این آب کنون، آب را گل کردند… حرمت عشق شکستند، ناله از من بربودند، مستی از من بگرفتند، آب را گل کردند… چه گل آلود این آب ، و چه ناپاک این رود، تـو به ما گفتی : مردم بالادست ، چه صفـایی دارند، غنچه ای گر شکفد ، اهل ده باخبـرند، و تو امروز کجایـی سهـراب ؟؟!!! تا ببینی ، که همان مردم بالادسـت، ز صـفا عاری و از عشـق تـهی میباشند، چشمه هاشـان بی آب… گاوهاشان بی شـیر… دهشان بی رونـق، ساکت و خاموش است، دگر از غنچـه شکفتـن خبری نیست ، مردم بالادسـت ، همه در ماتم و انـدوه نشستند اما… کدخــــــدا در خانه با زنــــش میخنــــدد...! آب را گــل کردند… تو نبـــودی سهـــراب، آب را گـــل کردنــــد...! موضوعات مرتبط: سوره ی تماشا از سهراب سپهری [ پنجشنبه 1391/02/28 ] [ 22:50 ] [ فاطمه ]
ببودن یا نبودن، بحث از اين است
بمردن، خواب رفتن، بس و بتوانيم اگر گفتن كه با يك خفتن تنها همه آلام قلبي و هزاران لطمه و زجر طبيعي را كه جسم ما دچارش هست پايان ميتوان دادن چنين انجام را بايد به اخلاص آرزوكردن بمردن، خواب رفتن خوابرفتن، يحتمل هم خوابديدن ها، همين اشكال كار ماست زيرا اينكه در آن خواب مرگ و بعد از آن کز چنبر اين گير و دار بيبقا فارغ شويم آنگه چه رؤياها پديد آيد همين بايد تأمل را برانگيزد همين پروا بلايا را طويل العمر ميسازد و گرنه كيست كو تن در دهد در طعن و طنز دهر و آزار ستمگر وهن اهل كبر و رنج خفت از معشوق و سرگرداندن قانون تجريهاي ديواني و خواريها كه دائم مستعدان صبور از هر فرو مايه هميبينند اينها جمله در حالي كه هر آني به نوك دشنهاي عريان حساب خويش را صافي توان كردن كدامين كس بخواهد اينهمه بار گران بردن عرقريزان و نالان زير ثقل عمر سركردن جز آنكه ترس از چيزي پس از مرگ آن زمين كشفناكرده كه هرگز هيچ سالك از كرانش برنميگردد همانا عزم را حيران و خاطر را مردد كرده ما را برمي انگيزد كه در هر آفت و شري كه ميبينيم تاب آورده بيهوده به دامان بلياتي، جز از اينها، كه واقف نيستيم از حال آنها خويشتن را در نيندازيم بدين آيين شعور و معرفت ما را جمله نامرد ميسازد بدين سان پوشش انديشه و سودا صفاي صبغه اصلي همت را به رو زردي مبدل سازد و نيات والا و گرانسنگ از همين پروا ز مجرا منحرف گرديده از نام عمل محروم مي ماند. اثر شکسپیر ، مترجم مرحوم مینوی موضوعات مرتبط: از شکسپیر [ سه شنبه 1391/02/26 ] [ 23:18 ] [ فاطمه ]
ايكاش كه جاي آرميدن بودي، يا اين ره دور را رسيدن بودي؛ كاش از پي صد هزار سال از دل خاك، چون سبزه اميد بردميدن بودي! در گوش دلم گفت فلك پنهاني: حكمي كه قضا بود ز من مي داني؟ در گردش خود اگر مرا دست بدي، خود را برهاندمي ز سرگرداني اي چرخ فلك خرابي از كينة تست، بيدادگري پيشة ديرينة تست، وي خاك اگر سينة تو بشكافند، بس گوهر قيمتي كه در سينة تست! هر ذره كه بر روي زميني بوده است، خورشيد رخي، زهره جبيني بوده است، گرد از رخ آستين به آزرم فشان، كان هم رخ خوب نازنيني بوده است. خیام
موضوعات مرتبط: اشعاری از خیام [ سه شنبه 1391/02/26 ] [ 22:50 ] [ فاطمه ]
زندگی در نظرم خاستگاهیست که افکارِ تو را به پریشانی یک واهمه محدود کند
سخت شادی و چه سود
موضوعات مرتبط: حرف آشنا [ سه شنبه 1391/02/26 ] [ 22:23 ] [ فاطمه ]
[ سه شنبه 1391/02/26 ] [ 0:26 ] [ فاطمه ]
[ دوشنبه 1391/02/25 ] [ 17:57 ] [ فاطمه ]
حق داشتی که محو تماشا نمیشدی شاید اگر که عشق دلم را نمیشکست رفتی و مانده ام من و دلتنگی و سکوت مرضیه خدیر زندگی چون گل سرخیست پر از خاک و پر از برگ و پر از عطر لطیف یادمان باشد اگر گل چیدیم عطر و برگ و گل و خار همه همسایه ی دیوار به دیوار همند.
موضوعات مرتبط: عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبیست [ چهارشنبه 1391/02/20 ] [ 0:20 ] [ فاطمه ]
طي شد اين عمر تو داني به چه سان؟
كه نكردم فكري، كه تعمق ننمودم روزي، ساعتي يا آني كه چه سان ميگذرد عمر گران؟ كودكي رفت به بازي، به فراغت، به نشاط فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات همه گفتند: «كنون تا بچه است، بگذاريد بخندد شادان كه پس از اين دگرش فرصت خنديدن نيست بايدش ناليدن». ... من نپرسيدم هيچ كه پس از اين ز چه رو بايدم ناليدن؟ هيچ كس نيز نگفت زندگي چيست؟ چرا ميآييم؟ به چه سان بايد رفت؟ پس از اين چند صباح، به كجا بايد رفت؟ با كدامين توشه به سفر بايد رفت؟ ... نوجواني سپري گشت به بازي، به فراغت، به نشاط فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات بعد از آن باز نفهميدم من كه چه سان عمر گذشت ليك گفتند همه: «كه جوان است هنوز، بگذاريد جواني بكند، بهره از عمر برد، كامروايي بكند بگذاريد كه خوش باشد و مست، بعد از اين باز ورا عمري هست». يك نفر بانگ برآورد: «از هم اكنون بايد فكر فردا بكند». ديگري آوا داد: «كه چو فردا بشود، فكر فردا بكند». سومي گفت: «همانگونه كه ديروزش رفت، بگذرد امروزش، همچنين فردايش». با همه اين احوال، من نپرسيدم هيچ كه چه سان جواني بگذشت؟ آن همه قدرت و نيروي عظيم به چه ره مصرف گشت؟ نه تفكر، نه تعمق، نه انديشه دمي عمر بگذشت به بي حاصلي و مسخرگي چه تواني كه ز كف دادم مفت من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت قدرت عهد شباب، مي توانست مرا تا به خدا پيش برد ليك بيهوده تلف گشت جواني هيهات! ... اي صد افسوس كه چون عمر گذشت معنياش فهميدم حال ميفهمم هدف از زيستن اين است رفيق: من شدم خلق كه با عزمي جزم و دلي مهدي عزم پاي از بند هواها گسلم پاي در راه حقايق بنهم فارغ از شهوت و آز و حسد و كينه و بخل مملو از عشق و جوانمردي و زهد در ره كشف حقايق كوشم شربت جرأت و اميد و شهادت نوشم زره جنگ براي بد و ناحق پوشم ره حق پويم و حق جويم و پس حق گويم آنچه آموختهام بر دگران نيز نكو آموزم شمع راه دگران گردم و با شعلة خويش ره نمايم به همه گرچه سراپا سوزم ... من شدم خلق كه چون مهدي زهرا باشم نه چنين زايد و بيجوش و خروش عمر بر باد و به حسرت خاموش اي صد افسوس كه چون عمر گذشت، معنياش مي فهمم حال ميپندارم كاين سه روز از عمرم به چه ترتيب گذشت: كودكي بيحاصل، نوجواني باطل، وقت پيري غافل ![]()
موضوعات مرتبط: حرف آشنا [ سه شنبه 1391/02/19 ] [ 23:47 ] [ فاطمه ]
پیام به انیشتین انشتن[انيشتين] يک سلام ناشناس البته مي بخشي، دوان در سایه روشن های یک مهتاب خلیایی نسیم شرق می آید، شکنج طرّه ها افشان فشرده زیر بازو شاخه های نرگس و مریم از آن هایی که در سعیدیه شیراز می رویند ز چین و موج دریاها و پیچ و تاب جنگل ها دوان می آید و صبح سحر خواهد به سر کوبید در خلوت سرای قصر سلطان ریاضی را .درون کاخ استغنا، فراز تخت اندیشه سر از زانوی استغراق خود بردار به این مهمان که بی هنگام و ناخوانده است، در بگشا اجازت ده که با دست لطیف خویش بنوازد، به نرمی چین پیشانی افکار بلندت را به آن ابریشم اندیشه هایت شانه خواهد زد .نبوغ شعر مشرق نیز با آیین درویشی به کف جام شرابی از سبوی حافظ و خیام به دنبال نسیم از در رسیده می زند زانو که بوسد دست پیر حکمت دانای مغرب را انیشتین آفرین بر تو ، خلاء با سرعت نوری که داری ، در نوردیدی زمان در جاودان پی شد، مکان در لامکان طی شد حیات جاودان کز درک بیرون بود پیدا شد بهشت روح علوی هم که دین می گفت جز این نیست تو با هم آشتی دادی جهان دین و دانش را انیشتین ناز شست تو !نشان دادی که جرم و جسم چیزی جز انرژی نیست اتم تا می شکافد جزو جمع عالم بالاست به چشم موشکاف اهل عرفان و تصوّف نیز جهان ما حباب روی چین آب را ماند من ناخوانده دفتر هم که طفل مکتب عشقم، جهان جسم ، موجی از جهان روح می دانم اصالت نیست در مادّه .انیشتین صد هزار احسن و لیکن صد هزار افسوس حریف از کشف و الهام تو دارد بمب میسازد انیشتین اژدهای جنگ ....!جهنم کام وحشتناک خود را باز خواهد کرد دگر پیمانه عمر جهان لبریز خواهد شد دگر عشق و محبت از طبیعت قهر خواهد کرد چه می گویم؟ مگر مهر و وفا محکوم اضمحلال خواهد بود؟ مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد؟ مگر یک مادر از دل «وای فرزندم» نخواهد گفت؟ انیشتین بغض دارم در گلو دستم به دامانت نبوغ خود به کام التیام زخم انسان کن سر این ناجوانمردان سنگین دل به راه آور نژاد و کیش و ملّیت یکی کن ای بزرگ استاد زمین، یک پایتخت امپراطوری وجدان کن تفوق در جهان قائل مشو جز علم و تقوا را انیشتین نامی از ایران ویران هم شنیدستی؟ حکیما، محترم می دار مهد ابن سینا را به این وحشی تمدّن گوشزد کن حرمت ما را .انیشتین پا فراتر نه جهان عقل هم طی کن کنار هم ببین موسی و عیسی و محمّد را کلید عشق را بردار و حلّ این معمّا کن و گر شد از زبان علم این قفل کهن واکن .انیشتین بازهم بالا خدا را نیز پیدا کن. جواب انیشتین به نامه استاد شهریار: ( ای شهریار عزیز وای ایرانی بزرگ،شعر پرمعنا و زیبای شما رامطالعه کردم و لذت بردم باید بگویم: درابتدای پی بردن به عمق فیزیک یهودی بودم بعد بی خداشدم سپس دراوج تکامل علمی خدا را شناختم و به معنی دار بودن جهان پی بردم .)توضیحات کامل در ادامه مطلب
موضوعات مرتبط: شهریار ادامه مطلب [ سه شنبه 1391/02/19 ] [ 0:46 ] [ فاطمه ]
لب بسته ای و چشم ترت حرف می زند «در» جای قلب شعله ورت حرف می زند هر چند مدّتی ست که در خانه ساکتی اما سکوت دور و برت حرف می زند حتّی نسیـــم از لب دیوارهـــای شهر کوچه به کوچه از سفرت حرف می زند هر بار حرف کوچه و دیوار می شود آرام با خودش پسرت حرف می زند دستی کشیده ای به سر و روی خانه ات ای پر شکسته بال و پرت حرف می زند امروز شهر از خبر رفـتنـت پر است دارد مدینه پشت سرت حرف می زند یک سوره کوثر است که تعداد نقطه هاش از طول عمر مختصرت حرف می زند
موضوعات مرتبط: سوره کوثر [ سه شنبه 1391/01/29 ] [ 19:33 ] [ فاطمه ]
[ سه شنبه 1391/01/29 ] [ 19:26 ] [ فاطمه ]
[ دوشنبه 1390/12/29 ] [ 14:28 ] [ فاطمه ]
دو دست خالی ام را می پسندند پر از احساس باران باشد اما... نجیب و بی ریا بودیم اما... رها باشیم از غم ها نترسیم
متن کامل شعر در ادامه مطلب...
موضوعات مرتبط: عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبیست ادامه مطلب [ دوشنبه 1390/12/29 ] [ 14:14 ] [ فاطمه ]
نه پیامم نه کلامم نه سلامم نه علیکم نه سپیدم نه سیاهم نه چنانم که تو گویی نه چنینم که تو خوانی و نه آنگونه که گفتند و شنیدی نه سمائم نه زمینم نه به زنجیر کسی بستهام و برده دینم نه سرابم نه برای دل تنهایی تو جام شرابم نه گرفتار و اسیرم نه حقیرم نه فرستاده پیرم نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم نه جهنم نه بهشتم چُنین است سرشتم این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ... گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم تا کسی نشنود این راز گهربار جهان را آنچه گفتند و سُرودند، تو آنی خودِ تو جان جهانی گر نهانی و عیانی تو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی تو ندانی که خود آن نقطه عشقی تو خود اسرار نهانی تو خود باغ بهشتی تو بخود آمده از فلسفه چون و چرایی به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی نه که جُزئی نه که چون آب در اندام سَبوئی تو خود اویی بخود آی تا در خانه متروکه هرکس ننشینی و بجز روشنی شعشعه پرتو خود هیچ نبینی و گلِ وصل بچینی ... موضوعات مرتبط: از مولانا [ پنجشنبه 1390/12/11 ] [ 22:41 ] [ فاطمه ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||